تبليغاتX
 خاکستر سبز
 

 

خاکستر سبز

 

 

هرآنچه رایارای بیان باشد

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

اکنون که در این ظلمت آمیخته با زهر
آفاق خموشند ، تو ، خورشید سرا باش

در فرصت بی واژه ی زخم و شب و زندان
در کوچه ی زنجیر ، صدا باش و رها باش

در آتش این خامدلان سوختگانیم
ققنوس پرافشانی خاکستر ما باش


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


پیوندها

. شب های مهتاب .

برکه های آیینه

. ستاره .

. ایستاده زیر باران پاییزی .

. سیاه مشق های تکراری .

. جادو .

. راز عشق .

. بومرنگ .

. تازه های ادبی .

اقلیما

شب زده

بابونه

ترانه علیدوستی

خوابگرد

. یادداشت های پراکنده .

پلک

اتاق خالی

تلخ، مثل عسل

شب،سکوت،کویر


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

فروردین 1390

مرداد 1389

تیر 1389

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

آذر 1388

مرداد 1388

خرداد 1388

اسفند 1387

شهریور 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

دی 1386

مرداد 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

اردیبهشت 1385

اسفند 1384

دی 1384

آذر 1384

آبان 1384

مهر 1384

شهریور 1384

مرداد 1384


طراح قالب

M A H D Y


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

http://omidfarda.blogfa.com/post-24.aspx

     

سرنوشت یک خاص ِ معمولی

پراکنده و پرمدعا
سیاه شده
اینجا و آنجا
با کلمات سنگین بی معنا
با خط خطی های روانشناسی نشده

تا خاکستر ِ آخرین خط
میخواهم آتش بازی کنم
با ورق پاره های این زندگی
چه چیز بهتر از پایانی مجهول،
برای دستان خالی مانده ی نویسنده ی بی داستان؟
قلم را می کشم بر کبریت
.
.
.
خیس است
شعله نمی کشد
چشمان شب.

 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 12:36 موضوع: | لینک ثابت



for my ladyship


آب نمی کنم دیگر

یخ های قلبت را

اگرتو اینگونه در امان منطقت، آرام خواهی گرفت

چرا خراب کنم

پناهی را که من نبودم؟

 

تسلیم به تکرار،

در مکرر ِ بن بست ناگزیر می شود

راههای تکراری

 حرفها، چاله ها و حتی سنگلاخ های دشوار تکراری !

و دیگر نمیشود تن نداد، به کلیشه قهرمانی های رمانتیک:

 

دور می شوم، دور

تا مبادا داغی دل سوخته هایم

به تن سرد کینه هایت برسد

کینه ای که سهم من شد

از یادم در ذهن تو

و برای من شد اثبات بلاهتم

در تصور باطلی که داشتم

در بزرگی تمامی "ترین" هایی که برای تو خواستم

و "خـواسـتـــم و نـبـــودی"

"خواستـم و نبـودی"

"خواستم و نبو...."

پژواک ِ همیشه ی قلب تو بود..

 

اشکال از گیرنده باشد یا فرستنده

دیگر فرقی نمی کند

وقتی عاقبت عاشقیت بزرگ من

بدی خاطره هایم شد برای تو

 

ساعت صفر

انگار همیشه می خواست

چیزی بگوید..

 

حالا میدانم

12 همیشه نقطه ی پایان است

Restart

اگر توانی برای عقربه ها مانده باشد .. !


 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در سه شنبه نهم فروردین 1390 ساعت 15:10 موضوع: | لینک ثابت



 

۱ـ کمدی حقیقت

این روزهای کشدار ِ بطالت را فقط خوانده ام و خوانده ام و خوانده ام .... مغزم آماس کرده و نه تنها چیزی دستم را نگرفته که به چشم خویشتن می بینم اندک اندوخته ی این سالیان به سادگی تورقی از برم می رود !!

خواندم نیما وقتی شعر شاملو راه خود را یافت و بزرگ شد ، با او قطع رابطه کرد! شاملو ، شاعر نبود اصلا، شعر به کلی خارج از اراده اش به او الهام میشد و او حتی از موضوع شعرهم اطلاعی نداشت!! جلال آل احمد و شریعتی پوپولیست بودند و عقایدشان ثباتی نداشت وآنها را به صرف عامه پسندی می پراکندند!

دانستم شهرنوش پارسی پور اندکی هذیان می نوشت و خسرو شکیبایی در جلسات معارفه با کارگردانان فیلم هایش، سیگار پشت سیگار دود می کرد و چرت می زد.

دریافتم  محمود دولت آبادی در یکی از رمان های منتشر نشده اش، تناسب منطقی میان لحن ِ گفتار با نقش و جایگاه شخصیت هایش را اصلا رعایت نکرده و خواندن شعرهای دوموسه و دو شاتو بری یان و نگاه کردن به براد پیت از تحمل من خارج است !

 

چه خوب احوال چندان مساعدی برای شک کردن نداشتم وگرنه بدین منوال و با این مشت ِ نمونه ی خروار، کمتر ماهیت و باوری بود که جان سالم به در ببرد !

 

حقیقت متکثر ؟    نه،  من همچنان "حقیقتی در کارنیست" را بیشتر می پسندم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲ـ تراژدی آرزو

 به این فکر می کردم که وقتی این وبلاگ رو ساختم، این احساس که حالا فضایی دارم و می تونم هر چی دوست دارم توش بنویسم و اون مطلب می تونه خواننده ای تو هر جای دنیا داشته باشه، خیلی خوشایند بود. اما حالا مدتهاست دیگه کمتر یادش می افتم و خیلی دیر به دیر سراغی ازش می گیرم. این یادآوری کافی بود تا یاد انبوهی از مثال ها و موقعیت های مشابه بیفتم، تکراری اما هنوز کمی تکان دهنده ؛

تموم امکانات امروز ما روزی از آرزوهای ما بودند، اما ما باز هم نیست ها و ناداشته هایی رو آرزو می کنیم و نارضایتی هامون رو پایانی نیست ....

میشه این حرف ــ  ِ باز هم تکراری ــ رو پذیرفت که همین نارضایتی ها عامل ایجاد انگیزه و تلاش برای تحقق و حصول ناداشته هاست. اما وقتی این نارضایتی ها هم ، همواره همراه و همپای روزهای ما به روز میشن و در هر برهه ای از زمان در طلبی تازه حلول میکنن ، پس رضایت کی مجال پیدا میکنه با خاطری جمع ، سایه ی آرامشش رو پهن کنه رو لحظه های آدم ؟

نمی دونم چرا کیف ِ داشتن برای ما همونقدر کوتاهه که جذابیت یه اسباب بازی تازه واسه یه کودک ؟  پرتش می کنیم یه گوشه ای و باز ..همون نارضایتی..

"که عشق

ماه بلند من

فرای دست رسیدن بود" !!

 

بیقراری های هبوط ؟  نه من حالا دیگه "سرنوشت محتوم" رو بیشتر می پسندم، حتی اگه خودم هنوز در حال مبارزه باشم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳ـ واقعیت زندگی

زندگی استحاله ای همواره است. جنس کیمیاپذیری اگر داشته باشی ، زر گشتن لحظاتت، آرزوی چندان دوری نخواهد بود !

بدا به حال ما که جوهرمان دیگرگونی را بر نمی تابد. پایبند ایده آل های اولین ، خاک می خورانیم رویاهای گنگ مان را.. در جنگ با هستن ها ، در دفاع از بایستن ها ، پی جوی حقیقتی نابوده ..

واقعیت را دریافتن ؛ به دور از منم زدن های بی معنا..  و آسودگی نهفته در اندکی تطبیق، در اندکی پذیرش .. زندگی این است، نه این مبارزه ی مادامی که ما در آنیم.

افسوس که در نمی یابیم صلبی نگاهمان، فرصت چندانی ندارد محض آموختن انعطاف.  زمانی می پذیریم ستاره را نمی شود چید و در دست گرفت که دیگر دیر است برای دانستن اینکه لمس سنگریزه های صیقلی کنار رودها، لذتی بسیار عظیم تر در خود داشت!

 

 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در سه شنبه پنجم مرداد 1389 ساعت 2:40 موضوع: | لینک ثابت



پاک کن های روسیاه

 

شهر

دم می دهد به خاکسترهای نیم سوخته

شعله می کشد یاد

و این ققنوس همواره ی خاطره

فوت می کند دودش را بر صورت پاک کن ها

 

 روسیاهی می ماند برای خامی خیال

 

باید قبول کرد

خطوطی هستند که پاک نمی شوند ..

 

 

 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در جمعه چهارم تیر 1389 ساعت 15:38 موضوع: | لینک ثابت



2 خرداد

 

به نام آغاز

به نام امید

به نام همان نخستین ِ بزرگ که جوانه زدیم تا آزادی

قسم که ما سرویم

و سبزینه های ما را

باک زمستان نیست

 

 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در یکشنبه دوم خرداد 1389 ساعت 22:2 موضوع: | لینک ثابت



 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

 

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

 

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیری ست بی نشانه که از شست می رود

 

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسد

اما مسیر جاده به بن بست می رود..

 

 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 2:9 موضوع: | لینک ثابت



شبنم

 

کهنه است. چون رد قدیمی دشنه ای بر تن پارینه سنگی. نشسته بر رویش غبار سالیان ِ صبوری ، طغیان ، صبوری .

دیگر باری که یار آشنا ، آزردنت را خوش می دارد ، سر باز می کند. درد تکراری . تکرار دردی هنوز در هم کوبنده.

راست می گویند هر دو ؛ سردی نگاه آیینه و حلقه ی اشک چشمان من.

آشنایی که افتخار نیست .. ! پنجره و باران سالهاست که آشنای هم اند و هم را می آزارند.

تو مرا جابر می بینی ، من خویشتن را مجبور. تو را قهار ، خود را مقهور.

و چه پر استفاده اند این فاعل و مفعول !

و من چه خالی ام. سر باز کرده زخم ِ همیشه و .... خالی ام. کاش میشد اینبار با چیز دیگری پر شوم. با کاه ، همچون مترسک. یا با سنگ ، چون کوه . آه ، اما نه با آب .. نه با قطره قطره های آب .. که روانند و بی دوام ، بی شکل اند و بیقرار ، چون شبنم .

 

 

 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 0:26 موضوع: | لینک ثابت



 

 

سکوت آب

می تواند خشکی باشد و فریاد عطش ؛

 

سکوت گندم

می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمند قحط ؛

 

هم چنان که سکوت آفتاب

ظلمات است

 

اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست :

غریو را تصویر کن !

 

عصر مرا

در منحنی تازیانه به نیش خط رنج ؛

هم سایه ی مرا

بیگانه با امید و خدا ؛

و حرمت ما را

که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته.

 

 

 

"به یاد بامداد ‌ِ یگانه ی شعر"

 

 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 2:5 موضوع: | لینک ثابت



 

شرمم باد که این سرزمین دروغ ، وطن من است.

 

شرمم باد که در سرزمینی زاده شدم که هرگز خود ،آنچه را که خواهانم بود انتخاب نکردم.

هرگز به حساب نیامدم. هرگز شمارش نشدم.

شرمم باد که بر سرنوشتم شیاطینی حکم می رانند که فریاد انزجارم را لبیک به خود می دانند. با دستان نفرت انگیزشان بر شور و شعور میلیونها هم وطنم ، خط بطلان می کشند. با دهان کثیف شان ، بر گور احساس ملت ، شکوه حضورش را تبریک می گویند !!

 

بغض می آید و اشک .... اما حرام باد این خاک ناپاک گشته را حتی قطره ای ..

 

پلیدی چنان روح قدرت طلب و مستبد حاکمان این خاک را به تسخیر خود در آورده که هیچ آب مقدسی را توان زدودنش نیست.

 

ننگ باد بر آنانی که توهم توطئه آن قدر سراپای جان متعفن شان را فرا گرفت که چشم آینده ی جوانان این سرزمین را کور کردند و آنان را در برهوت و ظلمات یأس و سرخوردگی رها ساختند. تا لبهای به لبخند نشسته پس از سالیانشان ، همدلی شان ، جوانه ی خواستن شان که روییدنش در این وفور رنج و سکوت به معجزه ای می مانست ، به خاکستر نشیند. آنانی که خود عین توطئه و تزویر و تلبیس اند. 

 

نوشتان باد محرومان و مستضعفان و پابرهنه گان !

نوشتان باد این زندان ِ وطن !

نوشتان باد بردگی !

نوشتان باد استحمار !

نوشتان باد خفقان !

 

و هزاران هزار شرم بر من که یک ایرانی ام ..

 

بدرود نژاد پاک آریایی .

بدرود سرزمین پرافتخار پارسی .

 

 

 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 17:20 موضوع: | لینک ثابت



 

بارها خواسته ام غرورم را سدی کنم در مقابل نا صبوری ها و بی قراری ها ،
دل به هوای خودش می رود اما .. برای نخندیدن. کاری به من ندارد که چه می گویم. استدلال هایم را به هیچ می گیرد.

نمی خندد. نمی گرید. چه مر گش می شود این وقتها ؟!

 

اسفند عاشقانه هایم به انتها رسیده ، بی آنکه عطری از بهار ارمغان چشم انتظاری هایم کند. بی آنکه صبح ها ، شکوفه های سپید درخت همسایه ، دعوتی شود برای میل "تماشا"یم.

اندوه شاخه های خالی اش را من ، 6ماه ، 60ماه ، 600 ماه تاب آورده بودم به امید لبخند سپید اسفندانه اش .... که نداد .... که داد و ندیدم .... که دیدم و در من ننشست .... یا نشست و بار نداد ؟؟؟

 

سخن از دل گرفتگی ها ، چیز تازه ای نیست که محض خاطرش بشود سکوتی سنگین و دیرپا را شکست. حرف دیگری هم نمی ماند وقتی که "آرام" نیست. بهانه ها کم اند و تکراری .. هر چند که ما ساده  دل می بازیم هزار باره به همان همیشگی ها ....

 اما تا کجا می شود اینگونه رفت ؟ در نوسان مدام میان دو نقطه ی خوب و بد ، در رفت و بازگشت  احساسات تکراری و بی دلیل ....

 

چند وقت است نگفته ام ؟

چرا هیچ وقت کسی نتوانست  شعری بخواند در شبا نه های بیقراری ام ، تا آسوده تر بخوابم ؟!!

 

 

 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 23:16 موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     M A H D Y