تبليغاتX
خاکستر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سال بد
 

 

 

مهمان سال بد، بشنو !

دیر آمدی.

در سال بد که سال سفر بود آمدی.

 

مهمان سال بد ، باور کن!

در سال بد، مرثیه ساختم ، شفا نبود

قصه ساختم ، دوا نبود.

 

مهمان سال بد، بشنو !

کسی چه می داند؟

شاید این منم که زود می روم

شاید این تویی که به هنگام می رسی

شاید طلوع در کمرکش راه ایستاده است ...

 

 

 

 

 

 

در طلوع شهادتم باش تا ببینی چگونه فریاد می کشم:

مرگ ِ این همیشه عاشق

چیزی بجز تبلور عشق نیست  

 

 

     "غزلداستانهای سال بد ــ نادر ابراهیمی" 

 

 

 

 روحش شاد

و یادش سبز

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شبنم جلالت در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 22:43 | 

  

 

" سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز پدر برایم به یادگار گذاشته است.

 

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم .

 

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو، برابر هیچ کی کاووسی، گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده، خوشتر تا طلب نوشدارو از کسان و ناکسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.

 

پدرم گفته است قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخمهایت را گرامی دار.  زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛ و هیچ نوشدارویی، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش خداوند است.

 

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.

 

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دستهایش اینهمه از نمک عشق پر است و نگفته بود او هر که را دوست تر دارد، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد .

 

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ می خورم و تاب میخورم و دیگران گمانشان که می رقصم !  من این پیچ و تاب و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم ...

 

پدرم وصیت کرده  است و گفته است که از جانت دست بردار، اما از زخمت نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی، خدایی نخواهی داشت ...

 

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش میدارم. "

 

< من هشتمین آن هفت نفرم ــ عرفان نظر آهاری >

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شبنم جلالت در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:53 | 
پیامبر تنها

 

 

پیامبر بودن سخته. تنها بودن از اونم سخت تره.

 

گاهی وقتی فقط تصورم می رسه به درک یک هزارم از اون درد ــ درد یک پیام دار ــ استخونهام هم گر می گیره.

فریاد کشیدن میون یه عده کر، که توی یه دنیای دیگه ان، به راه دیگه ای میرن و سر در هوای دیگه ای دارن.

گفتن از احتمال شاید یه خورشید دیگه، واسه کسایی که به آفتاب خودشون شیفته ان.

 

 و ای کاش می توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند

در دردها و شادی هاشان ... 

 

 

کر ها به کوری محکومت می کنند. به سخره ات می گیرند. می کوبنت، طردت می کنند، خردت ..

 

 باز همان حکایت همیشگی ...

 

 

پیامبرهای اون عصرهای دور که حالا اسمشون رفته تو "قصه های خوب" اما هیچ وقتی تنها نبودن. همیشه، شده فقط یک نفر، بود که همراهشون بود و مومن. بی تردید. استوار.

پیامبرای  زمونه ما اما تنهان. خفه.  پر تــَرَک. حالا دیگه کسی اون جوری مومن نمیشه به کسی.

 

تو این همه شکستن، دیگه نه حتی بطری. تو اینهمه کویر، دیگه نه حتی دریا. نه حتی یه منتظر توی یه ساحل دور، خودش بی خبر، دلش چشم به راه. دیگه نه حتی رویا.

پیــــــــام تــــــــو ناخونــــــده می مــونه پیــــــــامبر تنهـــــــــــــا .

پیام تو سوخته میشه. بی خاکستر. بــــــی خاکــســــــــــــــتر. بـــــــی خـــاکـــــســـــــــتـــــری حــتــــی.

 

هم نگاه آشنات هم یه وقتی به چشات خیره میشه و می بینه نمی شناسدت....

می بینی .. نمی شناسدت ؟!

 

 

روحی که پیام دارد نه مرید می طلبد، نه عاشق

آری، نه مرید نه عاشق،

آشــــــــــــــــنـــا !

 

 

[ آمدم بنویسم   3بامداد 14/1/87  که نمی دانم باز به ناگهان در این ناکجا آباد شهرنام از کجا صدای خروسی بامدادی برخاست. و زنده کرد در من طعم خوش روزهای نابوده ام را در دهکده ای نادیده که پیام آورصبحش، بانگ خروسی ست.

و زمزمه ای که بی اختیار جاری شد:

 

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری ]

 

 

                                     

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شبنم جلالت در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 3:15 | 
 

 

نگاهم را می اندازم در جوب

شاید بوی لجن عادتش شود

تا بتواند زندگی کند !

 

------------------------------------

 

"حقیقت ؟

به چه کارتان می آید !

شما که به سوی هر رویای آشفته ای می تازید."

 

 

|+| نوشته شده توسط شبنم جلالت در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 3:43 | 
.... آن روز برف می بارید

 

برف سیاه

و بارش قار قار کلاغان بر بی خبری روح من

 

 

برف سیاه

و قدم های ناباور من که پیش می رفتند تا مواجهه با حادثه

 

 

برف سیاه

و ردپایی که به جا می ماند پیش روی من

 

 

برف سیاه

و و حشت از آغاز فصل سرد انفصال