تبليغاتX
 خاکستر
 

 

 

سکوت آب

می تواند خشکی باشد و فریاد عطش ؛

 

سکوت گندم

می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمند قحط ؛

 

هم چنان که سکوت آفتاب

ظلمات است

 

اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست :

غریو را تصویر کن !

 

عصر مرا

در منحنی تازیانه به نیش خط رنج ؛

هم سایه ی مرا

بیگانه با امید و خدا ؛

و حرمت ما را

که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته.

 

 

 

"به یاد بامداد ‌ِ یگانه ی شعر"

 


 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 2:5 | لینک ثابت


 

شرمم باد که این سرزمین دروغ ، وطن من است.

 

شرمم باد که در سرزمینی زاده شدم که هرگز خود ،آنچه را که خواهانم بود انتخاب نکردم.

هرگز به حساب نیامدم. هرگز شمارش نشدم.

شرمم باد که بر سرنوشتم شیاطینی حکم می رانند که فریاد انزجارم را لبیک به خود می دانند. با دستان نفرت انگیزشان بر شور و شعور میلیونها هم وطنم ، خط بطلان می کشند. با دهان کثیف شان ، بر گور احساس ملت ، شکوه حضورش را تبریک می گویند !!

 

بغض می آید و اشک .... اما حرام باد این خاک ناپاک گشته را حتی قطره ای ..

 

پلیدی چنان روح قدرت طلب و مستبد حاکمان این خاک را به تسخیر خود در آورده که هیچ آب مقدسی را توان زدودنش نیست.

 

ننگ باد بر آنانی که توهم توطئه آن قدر سراپای جان متعفن شان را فرا گرفت که چشم آینده ی جوانان این سرزمین را کور کردند و آنان را در برهوت و ظلمات یأس و سرخوردگی رها ساختند. تا لبهای به لبخند نشسته پس از سالیانشان ، همدلی شان ، جوانه ی خواستن شان که روییدنش در این وفور رنج  سکوت به معجزه ای می مانست ، به خاکستر نشیند. آنانی که خود عین توطئه و تزویر و تلبیس اند. 

 

نوشتان باد محرومان و مستضعفان و پابرهنه گان !

نوشتان باد این زندان ِ وطن !

نوشتان باد بردگی !

نوشتان باد استحمار !

نوشتان باد خفقان !

 

و هزاران هزار شرم بر من که یک ایرانی ام ..

 

بدرود نژاد پاک آریایی .

بدرود سرزمین پرافتخار پارسی .

 

 


 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 17:20 | لینک ثابت


 

بارها خواسته ام غرورم را سدی کنم در مقابل نا صبوری ها و بی قراری ها ،
دل به هوای خودش می رود اما .. برای نخندیدن. کاری به من ندارد که چه می گویم. استدلال هایم را به هیچ می گیرد.

نمی خندد. نمی گرید. چه مر گش می شود این وقتها ؟!

 

اسفند عاشقانه هایم به انتها رسیده ، بی آنکه عطری از بهار ارمغان چشم انتظاری هایم کند. بی آنکه صبح ها ، شکوفه های سپید درخت همسایه ، دعوتی شود برای میل "تماشا"یم.

اندوه شاخه های خالی اش را من ، 6ماه ، 60ماه ، 600 ماه تاب آورده بودم به امید لبخند سپید اسفندانه اش .... که نداد .... که داد و ندیدم .... که دیدم و در من ننشست .... یا نشست و بار نداد ؟؟؟

 

سخن از دل گرفتگی ها ، چیز تازه ای نیست که محض خاطرش بشود سکوتی سنگین و دیرپا را شکست. حرف دیگری هم نمی ماند وقتی که "آرام" نیست. بهانه ها کم اند و تکراری .. هر چند که ما ساده  دل می بازیم هزار باره به همان همیشگی ها ....

 اما تا کجا می شود اینگونه رفت ؟ در نوسان مدام میان دو نقطه ی خوب و بد ، در رفت و بازگشت  احساسات تکراری و بی دلیل ....

 

چند وقت است نگفته ام ؟

چرا هیچ وقت کسی نتوانست  شعری بخواند در شبا نه های بیقراری ام ، تا آسوده تر بخوابم ؟!!

 

 


 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 23:16 | لینک ثابت


 

 

در گرداب گذار از لحظات عمر، چه میداند غریق غافل که چه ها خواهد دید.

 در کدام ساحل آیا به گل می نشیند تقلای نجات .... و آنک آسوده خفتنی از پس خستگی ای چند هزار ساله.

 

ــ خسته ی پذیرش ، خسته ی دیدن ــ

 

چه میداند ..

 

گریزی نیست از دچار شدن گاه به گاه بدین اندیشه که آیا در تقدیر ِ نوشته اش، فرجام، کامیابی تلاش اوست یا غلبه ی آن طوفان تفنده ی بلاخیز ؟  .. و سر زدن وسوسه ای از پی این اندیشه ؛

وسوسه ی وانهادن خویش ، در لحظه ی نفس گیر تصمیم و زمان دشوار قصد. یارب یارب ِ رهایی را در کوفتن به آسمان.

اما .. آسمان که دروازه ندارد .... چگونه تواند شناخت غریب غافل، سرزمین رهایی و رستگاری را ؟

 

 ــ وسوسه ی رنگ و رو رفته ، چیزی ندارد جز؛

                        خستگی دیدن ، خستگی پذیرش ــ

 

 

تو ، ای عاصی ِ غریب با هر آنچه هست !

 ای به نا کجا زده !

ای خواهان نور فانوس نجات ، در شب هولناک طوفان ، به هنگامه ی تصمیم و قصد !

 آسمان کور است ، دریا حریص. چشمانت را برایشان در افق جا بگذار. دیدن را سزای آسمان کن ، پذیرش را سهم دریا. 

تو کورمال برو . باشد تا تقدیری نیکو و نا نوشته برای خویش رقم بزنی.

 

 ****************************************

 

تابستان زمستان خواهد بود و بهار پاییز

هوا سنگین خواهد شد و سرب سبک

ماهیان را خواهند دید که در هوا سفر میکنند

و لال هایی را که صدای بسیار زیبا دارند

آب آتش خواهد شد و آتش آب

بهتر است که گرفتار عشق تازه ای شوم.

 

 

مرض شادی خواهد آورد و آسایش غم

برف سیاه خواهد بود و خرگوش شجاع

شیر از خون خواهد ترسید

زمین نه گیاه خواهد داشت و نه معدن

سنگ ها به خودی خود حرکت خواهد کرد

بهتر است که در عشقم تغییری روی دهد.

 

 

گرگ و میش را در یک آغل خواهند انداخت

بی ترس از هرگونه خصومتی

عقاب با کبوتر دوست خواهد شد

و حربا هرگز تغییر رنگ نخواهد داد

و هیچ پرنده ای در بهار لانه نخواهد ساخت

بهتر است که به دام عشق تازه ای بیفتم.

 

 

گذشت سال ها  نه رنگ مو را عوض خواهد کرد و نه عادات را

احساس و عقل با هم آشتی خواهند کرد

و موفقیت های حقیر لذت بخش تر خواهند بود

از همه ی لذات جهان که دل ها را آتش می زنند

از زندگی نفرت خواهند کرد و همه مرگ را دوست خواهند داشت

بهتر است مرا نبیند که بدنبال عشق دیگری می دوم.

 

 

امید را در دنیا جایی نخواهد بود

دروغ با راست فرقی نخواهد داشت

طالع ، با موهبت های متفاوتش وجود نخواهد داشت

همه ی کارهای رب النوع جنگ بی خشونت خواهد بود

خورشید سیاه خواهد بود و خدا را همه خواهند دید

بهتر است که اسیر جای دیگری شوم.

«قطعه های محال ــ آمادیس ژامن»

 

 


 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 1:11 | لینک ثابت


سال بد

 

 

 

مهمان سال بد، بشنو !

دیر آمدی.

در سال بد که سال سفر بود آمدی.

 

مهمان سال بد ، باور کن!

در سال بد، مرثیه ساختم ، شفا نبود

قصه ساختم ، دوا نبود.

 

مهمان سال بد، بشنو !

کسی چه می داند؟

شاید این منم که زود می روم

شاید این تویی که به هنگام می رسی

شاید طلوع در کمرکش راه ایستاده است ...

 

 

در طلوع شهادتم باش تا ببینی چگونه فریاد می کشم:

مرگ ِ این همیشه عاشق

چیزی بجز تبلور عشق نیست  

 

 

     "غزلداستانهای سال بد ــ نادر ابراهیمی" 

 

 

 

 روحش شاد

و یادش سبز

 

 

 


 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 22:43 | لینک ثابت


  

 

" سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز پدر برایم به یادگار گذاشته است.

 

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم .

 

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو، برابر هیچ کی کاووسی، گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده، خوشتر تا طلب نوشدارو از کسان و ناکسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.

 

پدرم گفته است :  قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخمهایت را گرامی دار.  زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛ و هیچ نوشدارویی، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش خداوند است.

 

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.

 

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دستهایش اینهمه از نمک عشق پر است و نگفته بود او هر که را دوست تر دارد، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد .

 

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ می خورم و تاب میخورم و دیگران گمانشان که می رقصم !  من این پیچ و تاب و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم ...

 

پدرم وصیت کرده  است و گفته است که از جانت دست بردار، اما از زخمت نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی، خدایی نخواهی داشت ...

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش میدارم. "

 

< من هشتمین آن هفت نفرم ــ عرفان نظر آهاری >

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 18:53 | لینک ثابت


پیامبر تنها

 

 

پیامبر بودن سخته. تنها بودن از اونم سخت تره.

 

گاهی وقتی فقط تصورم می رسه به درک یک هزارم از اون درد ــ درد یک پیام دار ــ استخونهام هم گر می گیره.

فریاد کشیدن میون یه عده کر، که توی یه دنیای دیگه ان، به راه دیگه ای میرن و سر در هوای دیگه ای دارن.

گفتن از احتمال شاید یه خورشید دیگه، واسه کسایی که به آفتاب خودشون شیفته ان.

 

 و ای کاش می توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند

در دردها و شادی هاشان ... 

 

 

کر ها به کوری محکومت می کنند. به سخره ات می گیرند. می کوبنت، طردت می کنند، خردت ..

 

 باز همان حکایت همیشگی ...

 

 

پیامبرهای اون عصرهای دور که حالا اسمشون رفته تو "قصه های خوب" اما هیچ وقتی تنها نبودن. همیشه، شده فقط یک نفر، بود که همراهشون بود و مومن. بی تردید. استوار.

پیامبرای  زمونه ما اما تنهان. خفه.  پر تــَرَک. حالا دیگه کسی اون جوری مومن نمیشه به کسی.

 

تو این همه شکستن، دیگه نه حتی بطری. تو اینهمه کویر، دیگه نه حتی دریا. نه حتی یه منتظر توی یه ساحل دور، خودش بی خبر، دلش چشم به راه. دیگه نه حتی رویا.

پیــــــام تـــــو ناخونــــده می مـونه پیــــــامبر تنهــــــا .

پیام تو سوخته میشه. بی خاکستر. بـی خاکـســـتر. بـی خـــاکــســــــتــری حــتـــی.

 

هم نگاه آشنات هم یه وقتی به چشات خیره میشه و می بینه نمی شناسدت....

می بینی .. نمی شناسدت ؟!

 

 

روحی که پیام دارد نه مرید می طلبد، نه عاشق

آری، نه مرید نه عاشق،

آشــــنـا !

 

 

[ آمدم بنویسم   3بامداد 14/1/87  که نمی دانم باز به ناگهان در این ناکجا آباد شهرنام از کجا صدای خروسی بامدادی برخاست. و زنده کرد در من طعم خوش روزهای نابوده ام را در دهکده ای نادیده که پیام آورصبحش، بانگ خروسی ست.

و زمزمه ای که بی اختیار جاری شد:

 

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری ]

 

 

                                     

 

 

 


 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 3:15 | لینک ثابت


 

 

نگاهم را می اندازم در جوب

شاید بوی لجن عادتش شود

تا بتواند زندگی کند !

 

------------------------------------

 

"حقیقت ؟

به چه کارتان می آید !

شما که به سوی هر رویای آشفته ای می تازید."

 

 


 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 3:43 | لینک ثابت


.... آن روز برف می بارید

 

برف سیاه

و بارش قار قار کلاغان بر بی خبری روح من

 

 

برف سیاه

و قدم های ناباور من که پیش می رفتند تا مواجهه با حادثه

 

 

برف سیاه

و ردپایی که به جا می ماند پیش روی من

 

 

برف سیاه

و و حشت از آغاز فصل سرد انفصال

.

.

.

.

 

برف ها آب می شوند

اما حتی اگر روزی تمامی کلاغهای دنیا هم لال شوند

تصویر آن روز حادثه بر جا خواهد ماند

چون نقشی سیاه از درد

 بر بهت جان من

 

 

همان روز سیاه

که برف آمد

و او را برد

به جایی که دیگر دست صدایش به من نرسید

و چشمانش نگاهی نداشت

تا آرامش بودنش را ببخشد

 به قلب من

که بی قرار از خالی و خاطره بود

در آن روز که ....

 

 


 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 3:13 | لینک ثابت


کجاست جای رسیدن ....

 

 

نا آرومم ....

 

دوره ی تناوب سینوسی زندگی آدمها، تراژدی مضحکیه.

 

یه عالمه قانون نوشته و نانوشته واسه خودمون می سازیم تا بهتر زندگی کنیم . کم کم توی بند قانون هامون اسیر میشیم. اونوقت مدام غر می زنیم سر همه ی اون چیزهای خودساخته ی قانون شده ی غیر قابل تغییر. البته خیلی هامون هم اصلا نمی فهمیم که دردمون از همون حس اسارتیه که با ماست .

 

 

 

 

 

 

 

نمی دونم،

نمی دونم،

نمی دونم،

 

آخه این چه قید مزخرفیه که مجبورم می کنه هوای گرم و شرجی این شهر که سیستم زندگی منی رو که بستگی حالم به دما، زده رو دست دماسنج ،مختل می کنه تحمل کنم و نتونم مثل کولی ها کوله ام و بذارم رو دوشم و برم یه جای دیگه ای که دوست دارم ــ و شاید خیلی هم از اینجا دور نباشه.

 

می تونی بخندی. عادت کردیم به هر آرزوی خام و ساده ای بخندیم . اما پوزخند نزن!

طعنه ی توی ذهنت و از برم. ولی کی گفته درد کمیه اینکه خوشی هم بزنه زیر دل آدم ؟

 

 

            

 

                                    .ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.

 

 : من مغزم از یادگیری اصول و قواعد مفید درد می گیره. قلبم رم می کنه .

    خوشبختی حرفه ای ، خوشبختی بی اصالتیه.  

 


 

نوشته شده توسط شبنم جلالت در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 2:37 | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting